به خود ببال !

به خدا گفتم :
از بازی آدمهایت خسته شده ام ؟

چرا مرا از خاک آفریدی ؟

چرا از آتش نیستم ؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند او را بسوزانم !

خدا گفت :
تو را از خاک آفریدم تا بسازی نه بسوزانی !

تو را از خاک از عنصری برتر ساختم تا با آب گـِل شوی و زندگی ببخشی ،

 از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ، بازهم زندگی کنی و پخته تر شوی.

باخاک ساختمت تا همراه باد برقصی تا اگر هزار بار تو را بازی دادند تو برخیزی سر برآوری !

در قلبت دانهٔ عشق بکاری !

و رشد دهی و از میوه شیرینش زندگی را دگرگون سازی ! . . .

پس به خاک بودنت ببال . . .

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:20 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

...

سلام دوستان عزیزم 
امیدوارم حالتون خوب باشه
دوستان به تازگی یکی از اقوام دور ما فوت کردند... اگه لطف کنید فاتحه و صلوات نثار روحشون کنید ممنون می شم...
خدا روح همه رفتگان رو قرین رحمت کنه...
 
 
زندگی دفتری از خاطره هاست...
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم، عمرمان می گذرد...
ما همه همسفر و رهگذریم
آنچه باقیست
فقط خوبی هاست!
 
 

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:20 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

جوانمردی به جان است نه به جامه!!

مردی نزد جوانمرد آمد و گفت : تبرکی می خواهم. جامه ات را به من بده تا من نیز همچون تو از جوانمردی بهره ای ببرم.

جوانمرد گفت : جامه ی مرا بهایی نیست. اما سوالی دارم. مرد گفت : بپرس.
جوانمرد گفت : اگر مردی چادر بر سر کند زن می شود ؟
مرد گفت : نه.
جوانمرد گفت : اگر زنی جامه ی مردانه بپوشد مرد می شود ؟
مرد گفت : نه.
جوانمرد گفت : پس در پی آن نباش که جامه ای از جوانمردان را در بر کنی که اگر پوست جوانمرد را هم در برکشی جوانمرد نخواهی شد.
زیرا جوانمردی به جان است نه به جامه...
 

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:20 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

صبوری

ﺧﻮﺍﺟﻪ ﺍﻯ ﻏﻼﻣﺶ ﺭﺍ ﻣﻴﻮﻩ ﺍﻯ ﺩﺍﺩ. ﻏﻼﻡ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺭﻏﺒﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﺩ. ﺧﻮﺍﺟﻪ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﻼﻡ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻛﺎش ﻧﻴﻤﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﺑﺪﻳﻦ ﺭﻏﺒﺖ ﻭ ﺧﻮﺷﻰ ﻛﻪ ﻏﻼﻡ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﺩ؛ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻏﻼﻡ ﮔﻔﺖ: ﻳک ﻧﻴﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺲ ﺧﻮﺵ ﻣﻰﺧﻮﺭﻯ.

ﻏﻼﻡ ﻧﻴﻤﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﺩﺍﺩ؛ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻗﺪﺭﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻴﻮﻩ ﺧﻮﺭﺩ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺗﻠﺦ ﻳﺎﻓﺖ.
ﺭﻭﻯ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﻏﻼﻡ ﺭﺍ ﻋﺘﺎﺏ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﻮﻩ ﺍﻯ ﺭﺍ ﺑﺪﻳﻦ ﺗﻠﺨﻰ، ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﻯ؟!

ﻏﻼﻡ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﺧﻮﺍﺟﻪ؛ ﺑﺲ ﻣﻴﻮﻩ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ.

 ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﺍﻯ ﺗﻠﺦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻭﻯ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻛﺸﻢ ﻭ ﺑﺎﺯ ﭘﺲ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﺮﻁ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﻯ ﻭ ﺑﻨﺪﮔﻰ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ.

ﺻﺒﺮ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺗﻠﺨﻰ ﺍﻧﺪک؛ ﺳﭙﺎﺱ ﺷﻴﺮﻳﻨﻰ ﻫﺎﻯ ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻳﺪ...

ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺮ ﺗﻠﺨﻴﻬﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺻﺒﻮﺭ ﮔﺮﺩﺍﻥ؛


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:19 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

مثال لیمو ترش!!!

فقط 10 ثانیه تصور کنید که دارید لیمو ترش می خورید، ببینید دهنتون بزاق ترشح می کنه...


وقتی 10 ثانیه فکر کردن به لیمو ترش انقدر در بدن ما واکنش ایجاد می کنه، اونوقت 10 دقیقه تمرکز روی اتفاقات و مسائل منفی و ساعت ها استرس و عصبانیت چه تاثیر ویرانگری روی جسم و روح ما میذاره...
 
مثال لیمو ترش همیشه یادت بمونه ، تا افکار منفی اومد تو سرت ، بدون که اگه 20 ثانیه ادامه شون بدی دیگه داری تیشه به ریشه زندگیت میزنی.
 
خیلی خوبه که دائما" از خودمون بپرسیم ، انرژی بخش ترین فکری که باید بکنیم چیه؟
 
 
 

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:19 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

تا خدا راهی نیست ...

گفتم گرفتارم خدا
گفتی که آزادت کنم

گفتم گنه کارم خدا
گفتی که عفوت میکنم

گفتم خطا کارم خدا
گفتی که می بخشم خطا

گفتم جفا کارم خدا
گفتی وفایت میدهم

گفتم صدایت میکنم
گفتی جوابت می دهم

گفتم ز پا افتاده ام
گفتی بلندت میکنم

گفتم نظر بر من نما
گفتی نگاهت می کنم

گفتم بهشتم می بری؟
گفتی ضمانت می کنم

گفتم که ادعونی بگم
گفتی اجابت می کنم

گفتم که من شرمنده ام
گفتی که پاکت می کنم

گفتم که یارم می شوی
گفتی رفاقت میکنم

گفتم ندارم توشه ای
گفتی عطایت میکنم

گفتم دردمندم خدا
گفتی مداوایت کنم

گفتم پناهی نی مرا
گفتی پناهت می دهم

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:19 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

تسلیت

السلام ای وادی کربلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن

اربعین حسینی بر شما تسلیت باد

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:18 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

توکل

زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!

مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.

 

ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.

ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.

برگرفته ازکتاب: 4 اثر از فلورانس اسکاول شین

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 دی 1394  | 12:18 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7